"به نام خدا"
 
 آنچه می خوانید " لالایی ها و شاد رنج های سرزمین مادری " نام دارد، که هر واژه اش، دارای اسم، رسم، شناسنامه و جغرافیاست. تا آن جایی که یادم هست، آمار نشان می‌دهد که هر یازده دقیقه یک زبان در دنیا می‌میرد. پس بیاییم با احترام نگاهی به این کلمات داشته باشیم و در راه زنده نگاه داشتن فرهنگ نیاکانمان، که با ما عجین شده، کوشش داشته باشیم.
ارادتمند: س.غ (کوله قرمزی)
 
 « لالایی ها و شادرنج های سرزمین مادری »

قفل به درِ خونه می‌زد تا راهی ییلاق شود.

قفل لوله‌ای، کلیدی میخ مانند دارد. سری گرد با شیاری پیچکی، جای دست حلقوی که می توان در نگهداریش، چارقدگوشی را در آن عبور داد و به هم گره بست. چپ و راست که بچرخانی باز و بسته می‌شود. هر دو دستش روی قفل و دماغۀ در بود که شیهۀ کهر را شنید. رو که برگرداند، اسب را چراغ پا بالاسرِ غریبه ایستاده دید. با دیدارِ این صحنه چیزی به یادش آمد که در اتاق جا مانده بود. زن نصفِ زمان را با چرخاندنِ کلید در بستنِ قفل رفته بود که با چراغ پا شدنِ کهر، کلید را برگشت داد به باز شدنِ قفل. درِ بزرگ را تا پای کاتی1 باز گذاشت و بعد کله در2، که با صدای جیرجیرش به آرامی چسبید به تنِ درِ بزرگ و آروم شد. زن با کلوش3 پا بر تنِ لختِ اتاق گذاشت. دریچه بسته بود و اتاق نیمه تاریک. زن پادری سنگ را کیپِ پای در کرد تا نیم‌لا نشود. حالا نور کافی‌ست و به چشم میدان می‌دهد.
کفِ اتاق با سرگین اسب و گاو، و خاکِ مخصوص، گِل‌گوئی4 شده‌ست. کاتی‌ی پشتِ در، با شیش پله سر به بام‌راهی و پای در چاله‌ی گل‌گوئی دارد. کنارش چند چاله چوله ردیف، جای کلا و گمه5، و صندوقِ چوبی روی چهارپایه‌اش ایستاده بر سه کنجی‌ی دیوار. دیوارِ روبروئی آئینه‌ای گرد را در بدنه‌ی خود فرو برده دارد. کنارش، چوب ته‌دانه6‌ای نقش و نگار دار چون « ان یکاد » برای چشم زخم آویخته به میخ. روی چوب‌فرشی چند نمد، دواجِ7 دودخورده‌ی پارچه کرباسی، جاجیم و شاه‌پتوی نیمه پارۀ زلزلۀ سی و شش آویزانه. کیپِ دیوار روبروی نورگاهی، چورَفِ بزرگی، از دو طرف، سر در دلِ دیوار دارد. بر تختش چراغ زنبوری، اره، چکش، قندانبور، چای‌دونِ حلبی، کشکولِ پیت پینه8، جاسوزنی و دکمه جات، پیتِ کوچکِ نفت، چندی بطری شیشه خالی، طبله کارتن، نعل پاره و خرت و پرت... پی کله9 هم کلوخه‌ای نمک، سه پایه و ماشه‌ی اجاق، دو نعلِ اسبِ کهنه، چراغ موشی10 و فانوسی دود خورده و سیاه که گوشه‌ی دسته‌اش، میرکائی11 آبی به چشم می آید. بالاتر از پی کله، دو چوب میخِ کوتاه و نازک فرورفته در دیوار که تخته چوبی رویش نصب شده. روی آن دو عدد تش‌قِطی12 و کلوخۀ صابون سفیدِ پَهلَوی، و سه تا هم رخت‌شورِ قهوه‌ای رنگِ "مرمر" به چشم می‌آید؛ و دو میخ در دو طرفش، یکی برای آویزان کردنِ شورماهی و دیگری برای کیسه‌ی کوچک گلپر.
در که همان اول باز شد، نور جلو افتاد، خورد به دیوارِ زرد و سفیدِ روبروئی و بعد، اریب پیچید خورد به پرده‌ی دغلیز13. زن پرده را بالا زد. اول نور سُرید داخلِ دغلیز، و بعد روشنائی ی چشمِ زن. دست پیش برد به نرمی و خنکی‌ی لامپای شیشه‌ای داد. زن چابکی‌اش را شتاب داد تا رسیدنِ شوهرش آماده باشد. شوهرش رفته بود خونۀ آسید اسدالله تا هم دستِ خداحافظی دهد، هم خبرِ ساعت‌خِشی14. دو روز پیش رفته بود ده شهنه‌کلا، پیشِ شیخ رمضون‌علی ساعت ببیند. شیخ برای ساعت‌وِجینی کتاب تقویم باز کرد و با چند بار قمر در عقرب خواندن، دو روز هفته را سفر کردن خوش دانست. زن که بیرون می‌آمد، شوهرش رسیده بود پایِ کنا15.
-این چیه حلیمه به گردن آویختی؟
-لامپای کوه شیشه نداره.
-تو همش بشکن!
-هه! پرزنِ کرکِ16 اسحاق خان بود. سَرِِ جافِزِع17 پرید روی لامپا شیشه را خورد کرد.
-ای مرغ! بخشکه اون تخم دونت!
حلیمه در حالی که شکم را تو برده بود تا کیف کوچکِ چرمی و سگک دارش را از لای چادرپیچ کمرش بیرون بیاورد گفت: اسحاق! بپته‌پلا18 و پرت و پلا؟! یادت رفته؟ همین دیروز، سرِ چاشت، یعقوب که پای عجله داشت، دستش را گرفتی، آوردی، گفتی کالچرمت19 خشکه، همین جا کنارِ سفره بشین؟! آنی دو مرغانه زدم لبه‌ی تابه، ریختم توی روغن، جزجز پشت و رو کردم آوردم سرِ سفره؟! چه ایرادی داره که آدم کمی دنبه داشته باشه تا بتونه خودش رو سرخ کنه. ناشکر نباش مرد! چیزی نمانده که آردِ کچلاب20 هم پیدا نشه.
-زن! چیزی سر زبونم بود پروندم.
حلیمه که کلید داخل کیف جای می‌داد گفت: این جوری نپرون مرد! خدا را قهر می‌گیره.
-حلیمه! راه دشمنه. وقت رو هدر نده.
حلیمه در عقب‌گردِ کوتاهی که ستون را حایل دست قرار داده بود تا پا روی پله بگذارد و پایین بیاید، نگاهش را به در و دیوارِ خونه داد. قبلِ محرم بود. کلوخه‌های گِل زرد و سفید را جدا جدا در دیگِ رویی‌ی کهنه‌ای خیس داده، دوغابِ دلوسه‌ای را پای کار گذاشته بود. در حالی که کوتاهی‌ی قدش را به بلندی‌ی پیت حلب داده بود،دست در جوراب پشمی آغشته به دوغاب، چپوک‌چپوک21 به تنِ دیوار مالاند. بالاتنه‌اش را سفید و کمره‌اش را تا پای رواق با گِلِ زرد بنوس کرد22. رواقِ کوچک از خطِ دیوار تا نعلِ ستون را آستری از گِل‌گوئی پوشانده‌ست. خوش رنگی‌ی آستر هنوز سبزی‌ی سرگین را در خود دارد. دهنۀ ستونها را نرده‌های چوبی‌ی ضربدری شکل پُر کرده‌اند. دو چوب نرده از وسط به هم چفت، هفتش به نشیمنگاه تخته ای میخکوب و هشتش پائین به نعلِ ستونها... حلیمه از تنها پله ی کوچک و گِلی که تخته سنگی روی آن نصب است و پاگرد و کفش کَن به حساب می آید، پا پائین می گذارد. تا پا پائین آورد، چشمش به غریبه افتاد که لباسش همرنگِ بارونی ی اسبه. به آرامی گفت: جنگلبون باشه؟ شوهرش اسحاق، که تلی کَت23 بر گذرگاهِ دهنۀ دو ستون بالاسر پله می گذاشت گفت: به نظر بعید می آد که علیخان باشه. اسب نه بار و نه کشی باربند داره نه داس و تبر، علیخان را چه ثمر؟! هر دو حرکت می کنند. راه اریب پائین می رود. اسحاق راهش را کج کرده، سمتِ کهر می رود. سلامی می گوید. چهار جواب سلام می شنود. رنگِ لباسِ امنیه را دارند. چهار اسلحه  به دست، یکی شان با اسب، سرِ شوخی داشت. می خواست چراغ سر به کلۀ اسب ببندد. سه تای دیگه پای پرچینِ حاج علیرضا، از خستگی ی شبانه پلمه24 به سبزه داده بودند. برای اسحاق تازگی نداشت که اینها کی اند! می دانست ارمنی اند که گهگاه به شکارِ خوک می آیند.
اسحاق و حلیمه برای مشتی مهدی حمامی و قوری بندزنِ محل به هوای خداحافظی دستی تکان می دهند. دست های مشتی مهدی داشتند همدیگر را صابون می زدند. پاهاش آفتابه را بغل کرده، روی دست هاش آب می ریختند. به گمان که تازه از حمام تونِک25 آمده بود بیرون و نوبت دهی ی زنانۀ حمام و رختکن را تحویلِ زنش، جان باجی، داده باشد. اسحاق در حالِ حرکت و حلیمه ایستاده، دست به سینه، سلامی به امامزاده ولی می دهند و سر و گردنی به نشانۀ خداحافظی بالا و پائین: ان شا الله صحیح و سالم باشیم پائیز برگردیم به زیارتت.
سرازیری ی مسجد و درختِ چندصدسالۀ افرا را زیرِ پا دارند. هنوز به کفیه پائین محله نرسیده اند که مش صفرعلی شال و کلاه کرده عصایی به دست دارد و توبره‌ای جاجیمی رنگ بر دوش. چند زن دنبالش به راهند. هر کدام چادر بر کمر، کیسه‌ای کوچک و متقالی از آذوقه به سر و دست دارند. اسحاق و صفر هنوز به میدانِ سلوم علیک نرسیده‌اند تا دیم به دیم شوند که صفر کمندِ طبعِ مِلَحش26 را رها می‌سازد: آ حلیمه خاتون! و ره گِنّه27 اسحاق شیطون! چه تی دَری28 گِرگِ دِهون؟! اِسا بَوو29 کیخا30 بَینه وَچون؟ دارِنّه31 چاشت و شوم؟ یا دَکتِنه گدای دوم32؟! طبع و ذوقِ خفتۀ همه را بیدار می‌کند و لبانشان را به خنده می‌نشاند. زنان هنوز در چپچاپِ33 بوسه با حلیمه‌اند که اسحاق رو به صفرعلی می‌گوید: عمو صفرعلی کجه؟
صفر این بار هم بی مقدمه به حرف می‌آید:
صفر با چن تا خواخر34، نا اسب داینه35 نا قاطر
نا داس داینه نا تَبر، پیاده شونه36 سَفِر
داری دِوا بو37 سَفِر، تا نوو38 زیر و زَبِر
کلمات که از چم وخمِ حلقومِ صفرعلی بالا می‌آیند، ناز و کرشمۀ زنانه دارند. درست مثلِ خودِ او، که حسی نرم و نازک و قاصدکانه دارد.که با کوچکترین نرمی‌ی باد متاثر، سرگیس می‌پراند. مش صفر خلق و خو و طبعی ملین به پاک نهادی دارد. زنان به راحتی دورش می‌پیچند و پیله‌اش می‌کنند که عمو صفرعلی، این ماه برای سفر چی داری؟ امامزاده عبدالله یا کِتِلمای شهنه‌کلا39؟ زیارتِ فضلِ زیارود یا پیاده به شیاده؟ سقانفارِ40 پورمحلۀ بندپی؟
اگر ییلاق باشند زیارت شاهزید تا شیخ موسی، تکیۀ فیلبند یا امامزاده محمدِ سنگچال، امامزاده صالحِ پارَیمه، حسن لَهاش و امامزاده قاسمِ سرکوه.در زندگی‌ی صفرعلی زنان او را یار و یاورند. از زنانِ کاربافِ41 سنگچال، چادرشب، جاجیم و دیگر ریزبافت می‌خرد و به زنانِ دیگر مناطق می‌فروشد. به خاطرِ ظریف‌کاری‌ی شغلش، دست‌هایش پینه،خشونت، ترک و تاولِ دیگر مردانِ سخت کوشِ منطقه را ندارد. در چنین روزگارِ سختی، مقدار پی‌ای دارد که بتواند خودش را سرخ کند. صفر مثلِ بعضی‌ها از روزی که فرار را برقرارِ پلامزدی42 و کشتِ‌لا خوردن43 ترجیح داد، گالش‌بنه44 را ترک کرد. فرار با پسرعمه‌اش، علیجان، که در ورسامونی45ی هم "دمس‌پی"46 بودند را همیشه در ذهن و خاطره‌اش دارد. به خونۀ بی‌ب‌قزی عمۀ پاشاکلا نرسیده بودند تا شبی را به قولشان مرغانه بَوریشت47 بخورند. توی راه به تورِ سنگدلی افتادند که با ترکۀ اَل48 پوستِ بدنشان را برشته کرده بود. فردی که از دور پیدا و به وساطت تملق داشت، می‌گفت: «نزن! نزن! بکوب!» هر دوشان خوشحال از اینکه کسی دارد به دادشان می‌رسد؛ ولی متاسفانه توسطِ آنان مثلِ دو طفلانِ مسلم برگشت داده شدند.
صفر مثلِ اکثرِ مردم دیارمان ساده و روشن دل است. راهی صاف و مستقیم دارد. شالچَمی49 در ذاتِ کالچرمش ندارد. دست و دلی پاک و نگاهی پدرانه دارد. به نمک لیسه می‌اندیشد، نه به دکمۀ البسه. رفاقت با او آدم را جان می‌دهد و آئینۀ زندگی را رنگ و جلا. وقار و سنگینی‌اش را حفظ می‌کند. فشارِ پنگوئنی به خود نمی‌گیرد تا لاتی راه برود. هر چی در لاکِ خود دارد، آروم و با تأنی می‌برد. اگرچه گهگاهی در مراسمِ شعرخوانی کتفهایش بالا و پائین و اَره نا دارد، بی دلیل نیست. به ناز عروسی می‌ماند که تازه بخواهد به خونۀ داماد و پدرشوهر برود. مکثی در درگاهی دارد تا پدرشوهر بیاید، نانی به رسمِ برکت بر کمرش ببندد و فلان گوسفند یا گوساله را به عنوانِ پانازی50ی عروس به تملکش با اسم، زبان در دهد. صفرعلی هیچ گونه چشمداشتی ندارد. مکث و درنگش در مقابلِ سینی‌ی بالاجباره که جلویش گذاشته‌اند و جمع منتظر، دلیل بر ملالِ او به مآلِ خویش است که بعضی ها را شاید حوصلۀ گوش و عرصۀ خوش، حال و مجال نباشد و مقالش به محال رود.
سینی‌ی صفرعلی، سینی‌ی چشمداشت نیست، بلکه سینی‌ی ضرب و حس‌گیری‌ست. سینی به سینه می‌چسباند و کم‌کم با سرانگشتی ضرب گرفتن روی آن پلک‌هایش را می‌خواباند و نرمی‌ی صدایش را در می‌دهد. آروم‌آروم پرِ پرواز و حرکت می‌گیرد و در عروجگاهِ آسمانِ شعر به پرواز در می‌آید. صفرعلی در جولانگاه‌های مضمون یابی و تنفس، فرصت را غنیمت می‌دارد تا زبان بر خشکی‌ی لبانش بمالاند و یا دستمال کتونی از جیب بیرون آورده به عرقِ پیشانی‌اش دهد.
صفرشعرخون چنددهه رونق بخشِ شب‌نشینی‌های با شکوهِ اهالی‌ی چلاو، بلیرون و گنگرج‌کلا و دیگر روستاها و شهر می‌باشد که با زنبیلِ سینه‌اش غذای روح و جان می‌بخشد.
مراسمِ خداحافظی‌ی زنان رو به اتمام و خدا به همراه گویان، صبوری‌ی نگاه تا دیدارِ بعدی را در هم دارند. اسحاق و مشت صفر، دست تا دیدار بعدی را به هم می‌فشارند. صفر با دیگر زوارِ همراهش پا به جنگلِ "پنجه‌راغون" می‌گذارد تا زیبایی‌ی راهِ بلیرون به شیاده را در جنگلی پیشِ رو داشته باشند. جنگلی که بعد از یک شبِ بارانی‌ی بهاری، تنی شسته دارد.
اسحاق و حلیمه به کفیه پائین محله می‌رسند. زیلوی سبزِ زمینِ کاکرون51، زیرِ پای بچه‌ها نخ‌نماست. شکلِ کالچرمی را دارد که زیری صاف و در بادخورۀ دور و برش موی نرم و نازک داشته باشد. دو سنگ کنارِ هم برای چالیک بازی. چند چاله برای چاله بازی. تب‌بنه‌خر، تب‌چو، تب‌کا، کئی‌کا، هنیشت و پرسا، چش‌دار‌کا، چوخرسواری، آب‌تنی، شاخه زنی‌ی گرمرود و ماهی‌گیری، گوتله‌بازی و... برای پسران، و دختران، تی‌تیش‌کا، عروسک‌کا، اینک‌را‌اونک‌را، خنه‌کاک‌کا، جهنم‌بهشت‌کا، مغمغوکا و سنگ‌رورو بورو نرو کا، و تنگِ‌غروب، جشنِ شوپرزنی و دیگر بازی‌هایی که بچه‌های بلیران در فضای باز و بسته سرگرمند.
خال مشت خانِم، زنی چاق و چله است و به سختی خود را می کشاند. در همسایگی ی کاکرون خونه دارد و در تماشای بازی ی بچه ها به حظ کیف می رسد ولی پیش می آید که گهگاه جارو بگرداند و بچه ها را مزاحمِ خواب خود بداند. از روزی که باقرش از پیشِ بچه ها و پیچِ نگاهش در رفته بود، سر و صدای بچه های کاکرون را مخلِ مخش می داند که در سر بچه کنجشک دارد. باقر را از مکتب خونۀ ملافاطمه درآورده به دهِ کمدره فرستاد تا از آنجا مثلِ حقیر(کوله قرمزی) که چند سال بعد از باقر در همان خونه، مش زینبِ مسلم برای من هم مادری کرده بود، با دستی، کیفِ مشمائی52، قبراق به چند دور کشِ شلوار روی آن و دستی سفرۀ قابلمه کوچکِ برنج با دو قاشق حلواشکری و یا تخم مرغ روی آن، حرکت به سوی روستای میله تا الفبای فارسی بیاموزد. پدرش نادعلی مثلِ دیگر سخت کوشانِ جنگل(گاوسرا) با دو متر قد شب و روز زیرِ تیغ های دار و خال53 سر و قد خم می کند تا خرج خونه و باقر را بفرستد. نادعلی با پادرد و آرتروزِ ساقِ پا در حالِ پیری ست که باقر مثلِ دیگر هم دوره هایش با الفبای فارسی سر از شهر در آورد.
حلیمه پا به خاکی‌ی کاکرون نمی‌دهد تا پاوزارش54 به گِل نشیند، بلکه کناره‌های زمینِ کاکرون، روی لکه‌های سبزه که نم شبانه روی آن منجوق کاری کرده، چون مروارید در تلالؤ نورِ آفتاب می‌درخشند، پا پیش می‌برند.
لیلای تازه عروس با چارقدی آبی‌ی منگوله دار که هلال تختِ گوشواره اش زیرِ آن، از دو سوی صورتش برق انداخته است، به حلیمه می رسد. خواست سفتِ سینه اش را به سینۀ حلیمه دهد که متوجهِ شیشۀ لامپا شد. همدیگر را می بوسند. حلیمه می گوید: کجا؟ صورتِ لیلا مثلِ رنگِ حنای دستش سرخ شده می گوید: بالا! سارُقِ55 لنگ و قطیفه56 زیرِ چادر پنهان دارد. حلیمه تا گوشۀ سارقِ حمام را دید، زود بنای حرف و خداحافظی را به میان آورده از هم جدا می شوند.
اسحاق چوخائی57 به تن دارد و شلوارِ پشمینی با دو وصله، پینۀ گرد بر ساقِ پا، قبراق به پاتاوه58 است و کالچرمی از لینگ لوبِ59 گاو که سرپنجه را نیاز به دوخت نیست و در آن سرانگشتانِ پا را مأمنی ست در زیرِ نشتِ باران که جوراب پشمی ی دست بافتِ حلیمه را در خود دارد. بندِ کالچرم از ریسۀ دمِ گاوان است که با بافتِ ظریفانه ای، نیلوفروار، دورِ قلمِ پای اسحاق را تا زیرِ ساق دوانده و سر در سربندِ جورابش پیچیده دارد. ملزم به نیازِ شغلِ گله داری، کارد همیشه با اسحاق همراست. یکی تاشوئی ی زنجانی در جیبِ چوخا و یکی هم با دستۀ شاخ گوزنی، ساختِ میرزاآقای آهنگر که سر در غلافِ چرمی ی دسترس به کمر آویخته دارد. دستی به چوب عصای گره چین دار(کِنِس)60 سرخ و برشتۀ زیرِ خاکستر که رنگِ آتش را به خود دارد و دستی به افسارِ اسب. به راحتی از حیاط و پشتِ خونه ها رد می شود تا به وزونِ61 گرمرود برسد. خونه ها همه چوبی و لت62 به سرند. دودِ صبحگاهی از پشت بام ها سر به آسمان، انقباض و بالاکش دارد. کوچه ای دیده نمی شود. حیاطِ هر کسی، راهروی دیگری ست. حفاظ و لوش و کَلِکی63 ندارد. به ندرت پیدا می شود که خونه ای حفاظِ چپر داشته باشد. به راحتی می توانیم از دریچه ی خونه، عابری را دعوت به چائی صدا بزنیم. نجمه می تواند تکیه بر نردۀ رواقِ خاله مریم، که در حالِ پخت و پز بر اجاقِ سنگی ست، درد و دل داشته باشد. و یا عمو محسن اسبش را تا پای نعلِ ستون نهیب کند و صدا زند: "عامی زن!"64 اگر جواب نشنید بلندتر بگوید: "سید! ها سید!" سید سر از درگاهی بیرون آورده سلامی دهد، و در جواب خواهی ی سلام، دستِ عمو محسن را ببیند و بشنود که: "این نون خِرِش(خورِش) را عمو مش مراد فرستاد." و سید کاسۀ سرشیر و پنیر یا کیسۀ ماست را بدونِ زحمت از همان بالا ور دارد. می توانی سواره تا پای رواق بیایی و بپری روی ایوون، افسارِ اسب به ستون ببندی و یا در برگشت، گرۀ افسار را باز کنی و از نعلِ رواق بپری روی زینِ اسب و با ران فشاری، دو پای یله بر شکمش زنی.
خونه ها از جلو با گِلِ زرد و سفید رنگ آمیزی اند. اکثرا از دو طرف تعمیر و آستر به خود دارند. از پشت چندتائی بدونِ آستر و گِل مالی اند که تپچه65های گِل، سر ازلای درزِ چوب ها بیرون دارند. آرایشِ چهرۀ خونه ها، رو در رو، به صورت و گیسِ آدمی می ماند که به پس گس66 نرسند. رسیدن به پس گیس را شاید وقت و خرج گزاف باشد. قانع به همین قدرند که سرپناهی باشد و خورد و خوابی در آن، و خدا را شکرگو بود. شاید هم سبب را سیلِ چند بارۀ گرمرود باشد که خونه ها را با خود می برد. گاه می شد که سیل شبانه می آمد و هر نوع کمکی خطرآور بود. جدارۀ رود را می تراشید و خونه ها را از گوشه یا یکسره می بلعید. چوب های قفل بست شده برروی هم را از چهارکنجِ اتاق ها جدا و با مختصر وسائل و مایحتاجِ زندگی همراه با لحاف و نمد، صندوق چوبی و کچشن لوله67 و کاتی و چپی68 روان در آب را با شتاب می برد.
در گشادگیِ دشت، حوالی ی روستای تَمِسک که بسترِ رود پهن تر می شد، گهواره ای چوبی، منقّش به ظریف کاری، آویخته به قُرچه69 و میرکای آبی به دستِ مردمِ آن منطقه افتاد. گهوارۀ نوزادی بود که مادرش در یک سخت زائی، متوسل به خوردنِ شست آبِ گوشۀ قرآن و گیسوی سیده ای شد تا فارغ شدن بر او آسان آید. مادر بی کس و فامیل بود ولی درِ خونه اش رو به سوی خدا باز بود. همسایه های خوبی داشت. تا شنیدند به سختی افتاد، با دستِ دعا آمدند. نوزاد همین که با گریه، روی دستِ قابلۀ محل به دنیا آمد، بندِ ناف به قیچی داد. مش آغ ننه با بسم الله اندازه گرفت و بندِ ناف را برید. کنجِ دیوار دو پیازِ گنده و پوست کنده را به دو شاخۀ سیخِ آهنی دادند. چلطاس70 از قبل آماده بود. برنزی و منقّش به آیاتِ قرآنی. همیشه بالاسرِ گهواره بود. گاه مادر که بیرون می رفت، لای چادرشبِ کمرش جای می داد تا بی وختی نشه. اگر می خواست بیرون بره به بچه ها می سپرد که یکی تان بمانید. مبادا گهره را تنها بذارین! تا چهل روز پیش نشین می خواهد. صحبت و ترس بر سرِ دیو و جن و بی وختی71 بود. سومی اگر پا بیرون می گذاشت، اونا، تا "اِ اِ اِ" می گفتند، عقبی می پرید داخل. چله ماری72ی مادرانِ بلیرون سخت و عذاب دهنده است. اون هم چلۀ زمستان که ترشحِ بینی هنوز فین نشده یخ می زند. تا نگاه می کنی، هیمۀ کنارِ اجاق تمام شد. پخت و پزِ شام و ناهار، صبحانه، نان، بردنِ ظرف و ظروف و رخت و لباسِ نشسته به لبۀ گرمرود، شوری ی آبِ رودخانه، دوری ی چشمه و آبِ شرب، همه دردسرند. مادر سه تا بچۀ قد و نیمقد دیگه را هم تر و خشک می کرد، بماند لباس های شوهر و برادر شوهر، که جداگانه ککشان آب خوش می خواست... دو سه ماهی مادر بالاسرِ همان گهوارۀ نقش و نگار و قرچه دار لالائی خواند. غریبانه و دلتنگانه. دل پِئی73 اش را گریستانه می خواند. توی شعرهایش شده بود پرفامیلِ بی کس. نه اینکه کسی نداشته باشد. دور بودند، زیاد هم نه، یه جنگل اون ور تر. یا هر کسی به دردِ خود گرفتار. حالا مازرون محله خیلی دور می گفت: اینجا بی پِنِکم74. پنکش را هم در لالائی هایش داشت. لا به لای لالائی اش حرف های پوشیده و گذرا داشت. شده بود یک شاعره. منظورش پدرِ بچه ها بود. همان که، دوردست گردن و رگِ غیرت زیرِ کار داشت. هماهنگی ی دست و تاب در رفت و برگشتِ گهواره، لالائی اش را جان می داد.
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
اَبِّلِ بسم الله گِمه نومِ خِدا                          اول بسم الله می گویم نامِ خداست
دِیِم مردِ خنه تِ جانِ بَبا                             دوم مردِ خونه که پدر جانت است
سه یم دردِ دَوا ت جانِ دَدا                         سوم دوای دردِ تو، مادرت، که من باشم
چهارِم گمه لا لا مِ جانِ وَرکا                        چهارم لالا خواهم گفت به بچه ام که تو باشی
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
کِچیکه دَسِ لینگ مِ جان ت فِدا                   کوچک دست و پای من! جانم فدایت
ت رِز رِز بالش پرِ اومیلا                              بالش های ریزت از پرِ لک لک هاست
راحتی بو ت رِ گهره پیلِکا                           و آبریز کوزه ای ی گهواره ات تو را آسایشی
دسُ لینگ هاده من دَوِنِّم ت دا                    دست و پایت را بده تا ببندم
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
دِعای چشمِ زخم کَهو میره کا                     دعای رفعِ شورچشمی مهرۀ فیروزه ای است
قرچه ی گهره سر ت رِخ رخی کا                  و جغجغه بازی ات زنگولۀ بالاسرت
جاجیمی چادرا گهره سرِ لا                         و لحافِ رو سرِ گهواره ات جاجیم
خدائی غِذا بو شیرِ ت ددا                           و غذایی که خدا فرستاد شیرِ مادرت
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
نوشِ جان بو ت ر نَوو آَره نا                          نوشِ جانت تا حرفی در میان نباشد
ت کِل پلشافه ر بَوِره بالا                             جوری که شیر دنده کوچکت را بالا بَرد
سرِ ساعت ت ر اَی کنه وشنا                      سرِ ساعت دوباره گشنه خواهی شد
ت برمه وَنگِ جا بهیرم سرِ لا                        و با صدای گریه ات لحاف از سر کنار خواهم زد
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
کو مازرونِ خِنه م دردِ دله                           خونه های چوبی ی ییلاق و قشلاق آرزوی دل من است
اَته بالا اته پائینِ محله                               بعضی بالای محل و بعضی شان پائینِ محل
گرمِروی گجِ خو نِهلنه گله - آشفته خوئی ی گرمرود بعضی مواقع چنان قهریت می آفریند که جای گله گذاشتن باقی نمی گذارد
شوراه کفِنه صِب وهینه پِله                       چرا که شب راه می افتد و صبح راهِ ارتباط را می بندد
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
تمومِ دشتِ سر روش دره کیله                    تمامِ زمین های دشت سر زیرِ خروشِ جویبارهاست
گوپنو، مرزبنِ دس اوله                               دستانِ ورزابانان و مرزبندان، تاول دارد
دشتی ی دل پئی، لینگ زخمِ تیله                و همراهِ نشاگران دلواپسِ خانواده و پاشان زخم در گِل است
تا که صدری بووئه نونِ پیله                          تا برنج درآمد و نانِ بغل شود
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
اون گِدِر که جو گَنِّم شونه دَهره                   آن زمانی که جو و گندم به زیرِ داسِ دروگران می رود
توم بَوو ورکای دِ سالِ گهره                         امیدوارم دو سال در گهواره ماندنِ بچه ام تمام شود
چادر دَوِنّم ت ر دوشِ دایله                          تا تو را بر دوشِ ستونِ خرمن ببندم و خود را به کار،
د مثقال جو گنّم بَوِریم بهره                         و با هم دو مثقال بهره ببریم
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
تالی دمه مه ورکا باخته یا نا                       سرک خواهم کشید تا ببینم بچه ام خوابیده یا نه
چشِ پِراک دنه شیطونِ ریکا                         پلک های کوچکش را با شیطنت باز و بسته می کند
بِرمه چش وونه خوانه تو و لالا                      آب به چشم می شود تا دوباره تاب دهم و لالا گویم
لالا گمه دِباره باخسه ورکا                          لالا می خوانم دوباره تا بچه ام آرام گیرد و به خواب رود
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
امشو چن شوئه که مِلاله خاطر                   امشب از آن شب هائی ست که ملال و دلتنگم
غریبه محله آ بی مار و خواخر                      چرا که محل غریبی شوهر کرده ام و بدونِ مادر و خواهرم
وچونِ پِر اِنه با اسب و قاطر                         پدرِ بچه ها فردا با اسب و قاطر خواهد آمد
چش و دِل بو دِ بار، لینگ به ت خاطر...          چشم و دلم دو بارِ اسب و پایم به خاطر تو...(پیاده)
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
ماه تی تی شونه ای دَر اِنه روجا                   شکوفۀ ماه می رود و ستارۀ صبح خواهد آمد
گِسفِن روش گیرنا ونگ اِنّه ورکا                    گوسفندان حرکت به چرا و بره ها به بع بع در خواهند آمد
بورِم او گیرونِ چایی و پِلا                            من برای آوردنِ آب چای و برنج به چشمه خواهم رفت
دَگِرده زود وچونِ جانِ ددا                            و زود برگردد مادرِ بچه ها که من باشم
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
گرمرو شوره، اِفرا چشمه کم او                    آب گرمرود شور است و افراچشمه کم آب
نِمورکش دیره، م تن دنیّه رو                        چشمۀ نمورکش دور است و مرا یارای رفتن نیست
چشِ سِرمه دارمه خاکِ چلوکو                    در چشم سرمه از خاکِ چلوکو دارم
یَخِ نو چشمه ر بَغِل دمه تو                         و یخ نو(چشمۀ گنگرج کلا) را بغل گرفته تاب خواهم داد
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
سِم تِک هیتِمه بشکسه اوکلا                    با سکندری افتادم، کوزۀ آب شکست
نَزیکی دَنِبه م جان، ت بَبا                          نزدیکی نبود جانِ من که پدرت باشد
بوره آمِل، دَوِنّه کَهو کِلا                             به آمل رود  کوزه ای کبود بر دوش ببندد
تِ او خوارون بَوو، م دردِ دِوا                        تا آبخورانِ تو باشد و دوای دردِ من
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
م ورکا باخِسه اَمشو تا فِردا                      بچه ام بخوابد امشب تا فردا
فِردا گت وونه آ در شونه دیا                       فردا بزرگ شده بیرون خواهد رفت
ختنه سورون وونه، لِنگ وَنِه ریکا                  و با ختنه سورون لنگ بر کمر خواهد بست
ونه عامیون سر دِنّه اویا                         و عموهاش به شوخی و خوشی بانگ از سر برآرند که مرد شدی
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
کهو زمسّونا اَی اِنه گرما                            زمستانِ کبود از سرما! گرما دوباره خواهد آمد
م جان انه شونه، گوره دنه راه               جانِ من(شوهرم) به نزدم می آید و می رود تا گله هایش را کوچ دهد
ریکا گت وونه آ سر دِنه هاها                    پسرم بزرگ می شود و همراه گاوان هاها سر خواهد داد
جِربَن و جوربَن وِ وَنِّه اویا                  و خاموشی ی جنگلِ پائین و میان بند و بالادست را به بانگِ سر خواهد بست
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا 
فردا گت وونه مه کیچکَکِ ریکا                      فردا پسر کوچکم بزرگ خواهد شد
سربازِ ریکا آ پهلوی کِلا                              و به سربازی خواهد رفت با کلاهِ پهلوی
که وونه توم بوو د سالِ خدمت                    کی تمام خواهد شد دوسالِ خدمت؟
دِترِ داداشی دردِ سلامت                           تا داداشی ی دخترم به سلامت برگردد
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
چن تا وَنگ بخونه م جانِ تِلا                          چند نوبت بخواند خروس جانِ من
چشِ برمه سونِ رِز رزِ میرکا                           قطراتِ اشکم چون مهره های ریز بر گونه ام بغلتند
شِ چشِ لا رِ فردا مِن دمه وا                         فردا لحاف چشمم را به بند رخت خواهم داد
تِ وسه بی آره، پیغومِ ددا                            تا باد برایت پیغام مادرت را بیاورد
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
هر کجه خواهونی بَئو مِن ت قِربون              هر کجا دختری را خواهانی بگو من قربانت
رِسِمّی خواستگاری د تا گت تِرون                دو تا بزرگ تر را به خواستگاری خواهیم فرستاد
دَوِسه بوشا بون، گیت دارِ زبون         بزرگ ترانی که به باز و بسته کردن گره کار آشنا و زبانِ گیرائی داشته باشند
ت ر غصه ناره خرجِ این و اون                       تو را غصۀ خرج و مخارجِ این و آن (عروسی) نباشد
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
مِن و پِر شومی تا سیّدِ دِکون                        من و پدرت به دکانِ سید رفته،
صورت دمی نمک تا کلو صابون                    از نمک گرفته تا کلوخ های صابون لیست خواهیم داد
کلای ماس بوآ تِلِمِ راغون                     ماست در کوزه مان داریم و روغن در ظرف چوبی ی کره گیری مان(تلم)
گوشتی ی عروسی قَصِرِ زردون                  و گوشتِ عروسی از گاوِ نازای چند سالۀ زردون نام
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
باریگو ورزا، تِ نومِ قِربون                                ورزای باربرِ من! قربانِ نامت
تِ زخمِ مالمّه فک سوتی راغون                      زخمِ دوشت را با زغالِ بید و روغن نرم خواهم کرد
بور شِ کار هاکردِ بیار بلیرون                           برو کارکردت را به بلیران بیار
مِ ورکا داینه فامیلی مهمون                           پسرم مهمانانی از آشنایانِ دارد
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
خرجِ بار بَوریم گوشتی و راغون             مقداری از خرج عروسی ی خانوادۀ عروس را گوشت و روغن خواهیم داد
هیمه بار بَهیریم کنّای ایوون                   چند بارِ اسب هیزم هم زیرِ درگاهی ی ایوانشان خالی خواهیم کرد
پذیرائی بَویم زن مارِ دالون                     و در دالان مادرزن پذیرایی خواهیم شد
چایی با پنیر و پنجه کش نون                  با چای و پنیر و نانِ تنوری که با زردۀ تخم مرغ پنجه کش شده است
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
کره و سِرخِ سه با زن مارونه                        کره و سیبِ سرخ روی آن با مادرزن است
اَتا ره بِهل، شوئه لفسه زبونه                       یکی را برای زبان گشائی ی شبانۀ عروس کنار بگذار
اتا ره جیف که فِردا سه زنونه                       و آن دیگر را در جیب؛ که فردا مراسمِ سیب زنان است
ت یاد دوو که سهمِ عزبونه -یادت باشد که سهمِ جوانانِ عزب است(که روبروی عروس منتظر دستان تواند تا برایشان هوا دهی)
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
دامادِ رخت کرون حمومِ سرون                       رختکنِ داماد بالاسرِ حمام است
دورادور اِسانه وچه و گتون                            دورادور کوچک و بزرگ ایستاده اند
بنزی حَلِب دره کَشبِنِ شعبون                        شعبان پیتِ حلبی زیر بغل دارد و با آن ضرب می گیرد
قدیمی خونِش و مه دلِ اَرمون                        و خواندنِ ترانه های قدیمی اش آرزوی دل هاست
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
کلّه ونگ وونه پیغوم یارِ عموم                          یللی و سربانگ، پیغام آور جمع است
که داماد در بمو از درِ حموم                            که داماد از درِ حمام بیرون آمده است
جان باجی دی کِنه خاتونِ حموم                      جان، باجی بانی ی حمام، گلپر دود می کند
دامادِ دسِ جا وِ گینه انعوم                          و از دستِ داماد انعام می گیرد
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
ها بَوینین شِما کیجای مارون                       آهای نگاه کنید! مادرانی که دختر دارید!
چپق کیسه دره تا بندِ تامون                        در رختِ داماد از چپق کیسه گرفته تا بندِ شلوار وجود دارد
همین الان دَوین فکرِ ش وچون                     از همین الان به فکر جهیزیۀ دخترتان باشید
که فردا دیره اَمروز سهل و آسون                  که فردا دیر است و امروز سهل و آسان
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
اونی که دَنیه دسمالِ کَتون                   تنها پارچه ای که در جمعِ رخت و لباس نیست، دستمال سفید است
آبروی کیجائونه مارِ سرون                     که آبروی دختران در آن نقش دارد و همیشه فکرش در سرِ مادران است
عاروسِ مار فردا بَنِمِه گتون                    فردا باید به بزرگانِ عروس و داماد بنمایاند
ثابت بَوو کیجای دین و ایمون                  که دختر را پردۀ عصمت بوده، اهلِ دین و ایمان است
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
دامادِ پِر خوانه شگون و انعوم             آخرین تن پوش کتِ دامادی ست که ساقدوش شگون و انعام می خواهد
تقصیرِ خیاطه آستین بَیّه گوم                      با قایم کردنِ آستین، تقصیر را به گردنِ خیاط می اندازد
اون گِدِر که تفنگ ویئینه پیغوم                     و این زمانی ست که تفنگ پیام می برد که
که داماد در اِنه زن مارِ سلوم                      داماد در حالِ آمدن به مراسم سلام دهی ی مادرزن است
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
دامادِ رَفِقون تاجنه اسبون                           رفقای داماد اسبان را به تاخت در می آورند
زن مار سلومِ جا رو به آقایون                        بعد از سلام دهی ی مادرزن، نوبتِ بزرگترهاست
زیارتِ ولی متولی عمرون                            زیارت به امامزاده ولی، که متولی اش عمرانی هایند
سو گَرِ سیف الدین غفارِ گلون                      و روشنگرِ سیف الدین، گلون، زنِ غفار.
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
وصیت بو مره چن تا رفقون                         وصیتی است مرا به چندتن از رفیقان
چنار دکارین بوو قدِ نیمون                          که بر قبرستان چناری بکارید تا قدش بلندای تپۀ نیمون(مرتع) درآید.
چتری چنار بَوو قبرِ سایه بون                      چناری چتری تا قبرها را سایه بان باشد
بی دارِ قبرستون گِرازِ واهون                       قبرستانِ بی دار و درخت، زمینی سوخته رو به آفتاب است
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
که وونه توم بوو این درازِ راه                          کی تمام خواهد شد این راهِ دراز؟
دِتر بوره پِسِر بی آره همراه                        دخترم به خانۀ بخت برود و پسرم همراه بیاورد
اجل اگِر بهیره درِ کِنّا                                اجل اگر درگاهی را بگیرد،
پیش قدِم وومه تو دِووشی دِنیا                   پیش قدم خواهم شد تا تو(پدر بچه ها) دنیا بمانی
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
گهره سرِ گِلا گو جِجی زبون                       گلِ سر گهواره! زبان نرگسی!
کهنه قبرستونا تاز تازه مهمون                     یادآورِ نرگسِ قبرستون های کهنه و مهمون های تازه!
خدای جا خوامه چن سالی بَمون                من از خدا می خواهم چند سالی بمانی
که تا کیخا بوون رز رزِ وچون                        تا بچه های کوچکمان سر و سامان گیرند
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
کرات تپه و سورکلای چاکه-در تختِ سینۀ مرتعِ کرات تپه و سورکلا، دشتِ وسیعی ست در پی ی سینه چاک زنی ی رودِ هراز؛
سروشِ زنگ و تالا، گوی ونگه            که مملوست از رویشِ درختان و خروشِ زنگ های جورواجور و ونگ و وای گاوان.
شماره گیرونه آبینِ تنگه   جلوتر تنگۀ آبین، که گاوان یکی یکی رد خواهند شد، جایگاهِ شماره گیرانِ ارباب است که مختاباد(مسئولِ گاوان) باید حسابِ سالانه پس دهد
اون کَس دَر بورده که شرطِ بَوِرده      کسی از آن تنگه بیرون خواهد رفت که شرطِ حساب دهی را برده باشد.
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
م درد نیه خدا اتا و دتا                                 خدای من! دردم یکی دوتا نیست
شو رِسِمه صِوی چن تا گِنِّکا                          شب به رشتنشان خواهم نشست، صبح کلاف خواهند شد
ونه جا کا کنه کیچککِ کیجا                           فردا دختر کوچکم آنها را چنان به بازی می گیرد
ریه سازِنه تا سر نَوو پیدا                               که سرِ کلاف پیدا نخواهد بود
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
چنه بَوئِم من ش دردِ بلیرون                             چقدر از دردهای بلیرانم بگویم
خِدا خوامه خِشی بو وَرِ وچون                          از خدا می خواهم که خوشی، همیشه طرفِ بچه ها باشد
چه اینجه دَرِنه هر جای ایرون                            چه اینجا هستند و چه هر جای ایران
پِشت و پنا بوئه خِدای وِشون                            خدا پشت و پناهشان باشد.
لا لا لا لا، لا لا، لا لا، لا لا لا
شیردهی ی شبانه روی گهواره باهمۀ شیرینی ها و لالائی هایش عذاب آور و پیرکننده است. ترسِ این را داری که کودک سینه بِن75 خفه شود. سر و دست آن چنان به تکیه گاهِ گهواره نمی دهی تا خواب ببردت. کلافه می شوی. درگیر با خود مبارزه ای سخت و جانفرسا را پیش رو داری تا خواب به چشمخانه ات نیاید. اگر خواب پیشانی ات را به گهواره کوبید، آنی سر بلند می کنی و پستان را جمع و جور، تا راهِ تنفسِ کودک بسته نشود.
آری تا پیشانی اش به گهواره می خورد، آنی سر بلند می کرد. همان گهوارۀ منقّش به خطوط و اشکالِ هندسی، آویخته به قرچه و میرکای آبی. همان مازرون گهرۀ دو برادر و خواهر و منِ حقیر. همان گهواره ای که سیل و طوفانِ خانمان سوزِ گرمرود با خود تا به زمینِ دشت سر برد و در گشادگی اش کنار زد. همان گهواره ای که گرمرود با همۀ نمک پروری هایش با خود برد. نمک پروری و دست و دل بازی و زیبائی های هزارگونۀ رود، چه بالاتر از لاله زار که آبش شیرین است و چه پایین دست، که شور و با نمک. دسته های ماهی به وفور در آب های صاف و نیلگونش تماشائی ست. دسته دسته چپ و راست در آب شناور و در پیچ و تابشان، رقص و کرشمه دارند. در ظرف شورون تا پا به آب می دهی، نرمۀ تن به لختی ی پایت می دهند و تو را به آزار و اذیتی دلچسب وا می دارند. قلقلکت می دهند که با خود چی آوردی؟ تا قابلمه را در آب فرو می بری، شروع می کنند به خوردنِ ته دیگِ سوختۀ برنج. خانم هائی که در صیدِ ماهی مهارت دارند، قابلمه ای بزرگ تر را با طعمه ای این چنینی انتخاب و سنگی به سنگینی ی قابلمه اضافه می کنند تا آب نبردش. در چنین وقتِ مناسبی، که ماهی در دام سرگرمِ خوردن است، آنی درپوشِ قابلمه را کیپِ رویش می کنند.
آب شارها، آب غلتهای سرسره ای، همیشکانِ همیشه سبزِ جداره اش، انبوهِ سنگریزه های رنگارنگ، آب معدنی ی گرم و شفابخشِ همراهِ آن، حمامِ شفابخشِ احشامِ گرگرفتۀ طول تاریخ و دیگر مناطقی که به آنجا هدایت می شدند. و زیر انداز و زیرابه های سنگی ی خوش تراش که روی آن، آب، تن به نازکی ی حریرِ شیشه ای داده، درتلالؤ نورِ آفتاب سوسو زنان، زیرِ نسیمِ ملایمِ فصلی موج ور می دارد. صاف و روشن چون شیر از پرتگاهی ی "سلۀ جوله"76 به چالۀ کوزه سنگی ریخته شود و با استمراری گونه گونه زیبائیهایش دلنوازانه چشم پیش می برد.
چپرهائی که سرازیری می آیند و از رود می گذرند تماشائی ست. از آب می گذرند تا مرتع، آبخورانِ گاوان را در خود داشته باشد. گذر از این چپرها و دارپلهائی که روی رود، ریشه در خاک دارند زیبا و دوست داشتنی و تنوع بخش است. خزاب های پله پله ای اش با آب شره های نخی و قطره قطره ای آدم را به تماشا وا می دارد. ولگ77 و واشار78 کناره های رود، سبزپوش، بر بومِ نقاشی ی زمستانه، درختانِ بی برگ و بار را همسایه اند. درختانِ ولگار چنان بال و پر و اَریر79 و داررز80 آویزه دارند که تماشای چشم را عمودی تا به سطح آب می کشانند. پندار که گیسو در آب می شویند و یا گوزنی را در آب می بینی که آن را به دهان گرفته با خود می کشد... بر قوزکِ تنه و سرشاخه های درختانِ واشار، بوته های سبز و خوشه ای مایل  به شورفهمی ی چشم، زرد، گل انداخته اند. با جنسی گوشتی، سفت و سخت، با تا شویه ای ترد و شکننده. بر زبانِ آدمی تلخ و در آروارۀ گلۀ دام چون کاهو و کلم ترد و شیرین.
-عامی! اَمسال واش داشتنی؟81
-همون پائیزسَره، گو، چَک بکشینه. زمسون با دار بنه بهار بَیّه.82
شجاع بنار، جنگلِ "کیتاجن" و "کلاگرسره" را قرق دارد. در خواب های شبانه گوش به زنگ است. با تفنگ به نگهبانی می رود و گشت می زند تا دزدان ولگ و واش زیر روشنائی ی ماه به دار نزنند.
پرندگان هم از این درختان بی نصیب نیستند. در برفِ زمستان، پرِ پرواز گرفته، از این درخت به آن درخت با ذوق و شوقی غذا می گیرند. گنجشکانِ رنگارنگ کنارِ دیگر پرندگان همچون سیاه توکای نوک زرد و نوک سیاه با دو نوع چوک چوکِ خاص، رش تیکا با صدای جیرجیرِ کشیده و توکای سینه کنجدی ی بلندپرواز و مهاجر هم با صدایی شبیه رش تیکا با جیری تودار، از درختی به درختِ دیگر، چینه دانشان را با تخم دانه های ولگ و واش پر می کنند...
گرمرود با انقباضی عاشقانه در چم و خمِ ملایمش، سر به شالیزار و دریا دارد. ممرزِ جوان، زردپوش و شیردارو افرا با لباسِ زرد لیموئی و عروسِ جنگلِ پائیزی، انجیلی، با برگهای زرد، نارنجی، قرمز و سرخابی، چهره در آئینۀ رود دارند. گرمرود بی غل و غش در مسیرِ چندهزارساله اش طریقِ سِیر دارد. اگرچه گهگاهی سیل می آید و می برد، گناه به گردنِ او نیست. بلکه پدرانمان که سنگِ بلی ی بنایشان را چسبیده به پهلو و رانِ گرمرود کوبیده اند. حالا اگر خونه های بلیران به رنگ و روغن، جلا داده نشده اند، شاید سببش سیلِ چندباره باشد و یا دلهرۀ این را دارند که به سرنوشتِ عالی کلا سلطون، سنگ درکا، و اخیرا انگتارود83 دچار شوند.
ترس و دلهرۀ این را داری که دستت را بگیرند و تو را از قبرستانِ نیاکانت دور بسازند. به دشتی دوردست و سنگلاخی بی آب و علف کوچانده شوی که نتوانی با دام هایت کنار بیایی. یکی یکی را پشتِ نیسانِ خریدار ببینی که از جلوی چشمانِ تو و زن و بچه ات دور می شوند. تا شنیدم ساکنینِ انگتارود کوچانده شده اند، دست به ولای پیشانی کوبیدم که خدای من! سالِ شصت و هشت شصت و نه بود که با رفاقتِ نزدیکترین یار، همراه و رفیقِ روزهای تنهائی ام، جانبِ کوله، که وقار و سنگینی اش بر دوشِ دوستِ توانمند و شب رو و نترسِ کوه ها و جنگل های شمال، جنابِ جوانی بود، سر از انگتارود در آوردم.
دهِ انگتارود در گشادگی ی میانِ دو کوهِ جنگلی آرام و قرار داشت. خروسش بر سنگِ آبادی می خواند و دود از منفذِ بام های تخته پوشش همچون دهِ بلیران به بالا می چمید.
اخیرا دلتنگی هایم پاپی ی حسِ کنجکاوی ی من شد تا دیداری دوباره به انگتارودِ بی سکنه داشته باشم. این بار، مسیرِ جنگلِ اریکا را پیش رو دارم.
 
ادامه دارد...
 
 سیروس غلامحسین زاده- سال۹۲و۹۱- بیمارستان های تهران
 
 
 
پی نوشت:
1.کاتی: نردبان تک پایه از کنده ی درختی که پله پله جای پا دارد و پشت در کار می گذارند. سر در بام راهی و پای در کف اتاق فرورفته دارد.
2.کِلِه در: درِ کوچک. به ارتفاعِ حدودا یک متر در پیشگاهِ درِ بزرگ کار بگذارند. کاربردش هنگامی ست که درِ بزرگ باز باشد. آن را می بندند تا از بالاسرش نور به داخل آید و همچنین برای بیرون رفتنِ دودِ اتاق و جلوگیری از ورودِ مرغ و... به داخل.
3.کَلوش: کفش
4.گِل گوئی: خاکِ رس و سرگینِ اسب و گاو(بیشتر اسب) را با هم مخلوط و به آن آب اضافه می کنند و آن قدر ورز می دهند تا گره هایش باز شود و به صورت چسبنده در آید. گلِ آماده را با دست به دیوار و کفِ اتاق می مالند تا آستر به خود گیرد.
5.کِلا و گِمه: کلا به معنای کوزه ی بزرگ است و کوچک تر از آن را شیخ کلا گویند. کوزه های کوچک تر را به ترتیب دِز، گمه و پیله کا گویند.
6.چوب ته دانه: چوب درختی ست که مردم باور دارند برای چشم زخم خوب است. به شکل های گوناگون می تراشند و بر گهواره و شاخ گاو و داخلِ خانه آویزان می کنند. گاهی هم آن را به شکلِ قابِ آینه در می آورند.
7.دواج: لحاف. پارچه ای که لحاف دوز لایه ای از پنبه یا پشمِ گوسفند را در آن بخواباند و دوطرفش را بدوزد.
8.پیت پینه: دوخت و دوز.
9.پی کله: سکویی گِلی به ارتفاعِ 50تا70سانتی متر که از نزدیکِ چارچوبه ی کلونِ در شروع و به دیوارِ سه کنجی کله سی ختم شود.
10.چراغ موشی: قوطی استوانه ای شکل فلزی که با نفت و فتیله بدونِ شیشه در فضای باز برای روشنائی بسوزد.
11. میرکا: خرمهره
12.تش قِطی: کبریت
13.دَغلیز: تورفتگی زیرِ پی کله سی (غار مانند). جایگاهِ وسایلِ شکستنی از جمله لامپا، قندان، و محل گذاشتنِ سجاده و قرآن.
14.ساعت خِشی(ساعت وجینی): انتخاب یکی از روزها در تقویم که قمر در عقرب نباشد.
15.کِنّا: درگاهی. پاشنه ی در یا پاشنه ی دو ستونِ گذرگاه.
16.پرزنِ کِرگ: مرغِ شکاری. مرغِ تربیت شده که شکارچی دو پایش را با دست بگیرد و با دستی دیگر سر و گردنش را تا دم چند بار نوازش دهد و او شروع کند به بال زدن. قرقاولان با شنیدنِ صدای بالِ پرنده در معرضِ دیدِ شکارچی قرار خواهند گرفت.
17.جافزع: ناله و زاری مرغ در پیدا کردن جای مناسب برای تخم گذاری؛ کراچیدن
18.بَپته پِلا: برنجِ پخته
19.کال چرم: چارُقی که از پوستِ تازه و دباغی نشده ی گاو بدوزند.
20.آردِ کچلاب: آردِ پوسته ی تخم مرغ
21.چپوک چپوک: هم خانواده ی چپچله، چپچولی. صدای برخوردِ دستِ در جورابِ آغشته به دوغاب، به دیوار. تا دیوار دوغاب را به خود بگیرد.
22.بنّوس: گِل مالی کرد. بنّوسه.
23.تلی کَت: کَت به معنیِ دیوار و تلی هم به معنی خار است. دیوارِ تیغ دار. همچون خارپشت که تیغه هایش را باز و بادکرده باشد. چنین شاخه ی تیغ دار یا بوته ای یکسره را تلی کت گویند که بر گذرگاهِ شوغار(محوطه ی استراحتِ گوسفندان) یا رواق بگذارند.
24.پِلِمه: پرمه؛ باسن
25.تونِک: آتشدانِ حمام
26.مِلَح: نمکین
27.و ره گِنّه: او را می گویند
28.چه تی دَری؟! : تاکید بر تعجب که چگونه با او روزگار می گذرانی با این که او یک گرگ است.
29.اِسا بَو: حالا بگو
30.کیخا بَینه وچون؟ : بچه هایت سر و سامان گرفته اند؟ شوهر یا زن گرفته اند؟
31.دارِنّه؟ : (آیا)دارند؟
32.یا دکتنه گدای دوم؟ : یا در دامِ گدا افتاده اند؟
33.چپچاپ: بوسه ی پشتِ سر هم
34.خواخِر: خواهر
35.داینه: دارد. "نا داس داینه نا تبر" یعنی نه داس دارد و نه تبر.
36.شونه: می رود
37.بو: باشد.
38.نَوو: نباشد
39.کتلمای شهنه کلا: زیارتگاهی در روستای شهنه کلای دشت سر؛ جایی که سالانه در آن کشتی لوچو هم برگزار می شود.
40.سقا نفار: سقا به معنای آب دهند است و نِفار، جایگاهی بر بلندی ستونها که محل آب و چای دهنده ی مراسمِ عزاداری باشد.
41.زنانِ کارباف: زنانِ ریسنده ی انواعِ پارچه
42.پِلامِز: به عنوانِ مزد، فقط شکمش را سیر دارند.
43.کِشت لا: ریسمانِ دو متری از جنسِ دمِ گاو با سرحلقه ای چوبی که هنگامِ دوشیدنِ گاو، پوزِ گوساله را به دستِ مادرش ببندند.
44.گالِش بِنه: گاوسرا
45.وَرسامونی: چپر یا مرز بین دو مرتع و زمینِ کشت که طرفین همدیگر را همسایه و "ورسامون" بدانند.
46.دمس پی: کسی که دنبالِ دِمِس(گوساله ها) باشد. فردی که گوساله ها را جدا از گاوان در جنگل داشته باشد. جوری که آن ها را جمع و جور کند و بپاید تا موقعِ دوشیدن به مادرشان نرسند.
47.مرغانه بوریشت: تخم مرغ برشته
48.ترکه ی ال: ترکه ی چوب نرم و نازک و سرراست. اَل نامِ درختی سفت و محکم است.
49.شال چَم: چم و خمِ حیله گرانه در راه رفتنِ شغال(شال). "شالچمی در ذاتِ کالچرمش ندارد" یعنی حیله گر نیست.
50.پانازی: پاشگونی
51.کاکَرون: زمینِ بازی (کا: بازی)
52.کیفِ مشمائی: نایلونی که در آن دفتر و کتاب بریزند تا در باران خیس نشود.
53.دار و خال: سرشاخه های درختانِ ایستاده یا افتاده
54.پاوِزار: کفش، پوتین
55.سارقِ: بقچه یا دستمالی بزرگ که در آن چیزی ببندند. سارقِ لباس و حوله
56.قطیفه: حوله ی حمام.
57.چوخا: کتِ پشمی
58.پاتاوه: شِله، پاپیچ به پهنای تقریبا نیم وجب و طولِ دو متر و خرده ای از نخِ نازکِ پشمِ گوسفند ببافند.
59.لینگِ لوب: پوستی که از ساعد و آرنج گاو تهیه می شود و با آن چارق می دوزند.
60.گره چین دار: چوبِ زنده و سرِ پا. که بر بدنه اش به اندازه ی نصفِ عصای دستی از پائین به بالا هرطرف زخم بزنند و سال بعد آن را ببُرند و زیرِ خاکسترِ گرم بعد از پختن پوستش را بدهد و سفت و محکم شود و رنگی آتشین داشته باشد.
61.وَزون: قسمتِ پهنا و گشادگی رود که بتوان به راحتی از آن رد شد.
62.لَت: تخته ی چوبی
63.لوش و کَلِک:
لوش: بر گذرگاهِ چپر بندی حیاط یا مرتعی لاشه ی چوب یا درسته را شطرنجی به هم وصل می کنند که بر پاشنه اش بچرخد و باز و بسته شود.
کَلِک: چپربندی ای که عمودی راه را قطع می کند. بر دهنه ی راه در امتدادِ چپر پایه هایی افقی و ضربدری قرار دهند. اگر مال رو نباشد، و بخواهند وارد مزرعه و کشتزار شوند، چوب ها را افقی محکم و دو طرف را نردبان یا کاتی بگذارند.
64.عامی زِن: زن عمو
65.تپچه: تَپ یعنی توپ. و تپچه یعنی توپِ کوچک. گِل تپچه یعنی گلوله های کوچکِ گِل.
66.پَس گِس: پشتِ گردن
67.کچشن لوله: کَچه همان قاشق چوبی و شَن به معنای ریختن است. ظرفِ چوبیِ لوله ای(استوانه ای) که در آن قاشق های چوبی را جای دهند.
68.چَپی: ظرفی سبدی و دسته دار که با لاشه ی نی ببافند که جای مرغ و تخم مرغ باشد. و یا با ترکۀ نازک ال بزرگتر و بدونِ دسته برای جای دهی ی مرغ ببافند.
69.قَرچه: نوعی زنگوله ی سربسته که در آن گلوله ای فلزی متحرک باشد و با تکان دادن به صدا در بیاید.
70.چِل طاس: طاس. بادیه. با نقشِ آیاتِ قرآنی که چهل روز بالا سرِ گهواره و همراهِ مادر بود.
71.بی وختی: بد هنگام بیرون رفتن و جن زده شدن
72.چلّه مار: زنِ تازه زایمان کرده.
73.دل پئی: دلواپسی
74.پینِک: خویشان.
75.سینه بِن: زیرِ سینه
76. سِله ی جوله:
جوله: ظرفی چوبی برای دوشیدنِ گاو، شبیه به تُنگ هایی که دسته داشته باشد.
سله ی جوله: جائی که پرتگاهی و آبشاره ی شیر به ظرفی دیگر ریخته شود.شاید از واژه ی سیل باشد. که به مازرونی "سِل" گویند.
77.وَلگ(ولگار): عشقه ای که بر تنِ درخت بپیچد و بالا رود. همیشه سبز است.
78.واش(واشار): علف. دارواش یعنی علفِ درختی، که از قوزکِ شاخه ها بیرون آید.
79.اَریر: ریسه ی عشقه های آویزان را گویند. ولگِ رز.
80.داررَز: هر نوع درختی که مانند انگور شاخه های رونده داشته باشد و حایل بر درخت بالا رود. مثل تاکِ انگور، داردوست.
81.عمو امسال علف داشتی؟(منظور زمستانِ امسال است.)
82.همان سرِ پائیز گاوان پاکوبش کردند. زمستون با رفت و برگشتمان روی ولگ و واشار بهار شد.
83.عالی کلا سلطون، سنگ درکا و انگتارود، روستاهایی بودند که در جنوب شرقی جنگلِ امامزاده عبدالله و شرقِ جنگلِ چمستان قرار داشتند که کوچانده شدند.